فیروزمندی

لغت نامه دهخدا

فیروزمندی. [ م َ ] ( حامص مرکب ) فیروزی. پیروزی. فیروز شدن. پیروز گشتن. فرخ فالی:
به فرخ فالی و فیروزمندی
سخن را دادم از دولت بلندی.نظامی.سپه را که فیروزمندی رسد
ز یاری یکدل بلندی رسد.نظامی.ببینیم کز ما بلندی که راست
در این کار فیروزمندی که راست.نظامی.

فرهنگ فارسی

پیروز مندی

جمله سازی با فیروزمندی

💡 چو آن فیروزمندی دید از و شاه تغیر یافت اندر خاطرش راه

💡 سپه را که فیروزمندی رسد ز یاران یک دل بلندی رسد

💡 فراوان داد رایت را بلندی نبودش بر عدو فیروزمندی

💡 به فرخ فالی و فیروزمندی سخن را دادم از دولت بلندی

چتر یعنی چه؟
چتر یعنی چه؟
نظافت چی یعنی چه؟
نظافت چی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز