لغت نامه دهخدا
عقل معاش. [ ع َ ل ِ م َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) قوه تدبیر زندگانی. ( فرهنگ فارسی معین ):
دام دیوانگی فروکرده
تا بدام اوفتاده عقل معاش.عطار.
عقل معاش. [ ع َ ل ِ م َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) قوه تدبیر زندگانی. ( فرهنگ فارسی معین ):
دام دیوانگی فروکرده
تا بدام اوفتاده عقل معاش.عطار.
قوه تدبیر زندگانی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دیوانگی، ز عقل معاش است بی نیاز زنجیر هست، بند قبا را چه میکنی؟!
💡 غنج و نازش ز راه چشمم داد داروی بیهشی به عقل معاش
💡 به نوبهار کسی را که نیست عقل معاش به گوشه ی چمنی شد کنار آب گرفت
💡 تعلیم زاره گیر در عقل معاش چیزی سوی خود میکش و چیزی میپاش
💡 عشق گوید پاکباز و فرد باش عقل گوید کسب کن عقل معاش