شکسته بالی

مترادف‌ها

بال‌شکسته

لغت نامه دهخدا

شکسته بالی. [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] ( حامص مرکب ) حالت و صفت شکسته بال. بال و پر شکسته داشتن. کنایه از فروتنی و ناتوانی و عجز نمودن. ( از یادداشت مؤلف ):
مجنون ز سر شکسته بالی
در پای زن اوفتاد حالی.نظامی.رجوع به شکسته بال شود.

فرهنگ فارسی

حالت و صفت شکسته بال با و پر شکسته داشتن.

جمله سازی با شکسته بالی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 بر شکسته بالی مرغ دل واعظ ز رحم اشک گردد دانه و، از چشم دام آید برون

💡 ز یمن عجز نمودیم، صید طایر مطلب شکسته بالی ما گشت پر، خدنگ دعا را

💡 به ناله روز کنم تا ز خود برون آیم قفس تراش برآمد شکسته بالی من

💡 کس را به اوج عزت، افتادگی رساند پرواز رنگ نبود، جز با شکسته بالی

💡 به بوستان تو گر مرغ ما نمی‌گنجد گرش ز بال درستی شکسته بالی هست

💡 پرنده کوچک و شکسته بالی که در میان باغچه پیدا شده بود، با مراقبت‌های دقیق و مداوم تیم دامپزشک، بالاخره توانست دوباره پرواز کند و به آسمان آبی بازگردد.

💡 شاعر با استفاده از استعاره‌ای زیبا، عاشق خود را مانند یک موجود شکسته بالی توصیف کرد که در میان طوفان‌های زندگی، به دنبال پناهگاهی امن برای آرامش و امنیت روحی خود می‌گردد.

💡 او با روحیه‌ای شکسته بالی و نگاهی غم‌آلود به افق خیره شده بود، گویی تمام رویاهای شیرین دوران جوانی‌اش در برابر واقعیت‌های تلخ و بی‌رحم زندگی از هم پاشیده بودند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران