لغت نامه دهخدا
شکسته بالی. [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] ( حامص مرکب ) حالت و صفت شکسته بال. بال و پر شکسته داشتن. کنایه از فروتنی و ناتوانی و عجز نمودن. ( از یادداشت مؤلف ):
مجنون ز سر شکسته بالی
در پای زن اوفتاد حالی.نظامی.رجوع به شکسته بال شود.
شکسته بالی. [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] ( حامص مرکب ) حالت و صفت شکسته بال. بال و پر شکسته داشتن. کنایه از فروتنی و ناتوانی و عجز نمودن. ( از یادداشت مؤلف ):
مجنون ز سر شکسته بالی
در پای زن اوفتاد حالی.نظامی.رجوع به شکسته بال شود.
حالت و صفت شکسته بال با و پر شکسته داشتن.
💡 بر شکسته بالی مرغ دل واعظ ز رحم اشک گردد دانه و، از چشم دام آید برون
💡 ز یمن عجز نمودیم، صید طایر مطلب شکسته بالی ما گشت پر، خدنگ دعا را
💡 به ناله روز کنم تا ز خود برون آیم قفس تراش برآمد شکسته بالی من
💡 کس را به اوج عزت، افتادگی رساند پرواز رنگ نبود، جز با شکسته بالی
💡 به بوستان تو گر مرغ ما نمیگنجد گرش ز بال درستی شکسته بالی هست