سپیدی

لغت نامه دهخدا

سپیدی. [ س َ / س ِ ] ( حامص ) مقابل سیاهی. ( آنندراج ). بیاض:
بنوک سنان بی خبر در نبرد
سپیدی ربایند از چشم مرد.فردوسی.زرد است و سپید است و سپیدیش فزون است
زردیش برونست و سپیدیش درون است.منوچهری.سپیدی بزر اندر آهو بود
اگرچند در سیم نیکو بود.اسدی.از سپیدی صورتی بر وی [ برآن فرقه سیاه ] نگاشته. ( مجمل التواریخ و القصص ).
- سپیدی دندان؛ کنایه از لبخند است:
چنان روز برما سیه گشت بی تو
که کسْمان ندیدی سپیدی دندان.انوری. || ستم. جور. تعدی:
ز بس سپیدی کاین روزگار با من کرد
سیاه عارض من رنگ روزگار گرفت.کمالی ( از حدائق السحر رشید وطواط ).|| نام علتی که در چشم پدید آید و بهر دو معنی ترجمه بیاض است. ( آنندراج ). || ( اِ مرکب ) ماده سفیدی که از حیوان ماده خارج شود هنگامی که آرزوی نر را میکند. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

۱ - سپید بودن سفیدی ابیاض. ۲ - روشنی درخشندگی. یا سپیدی با بالا. سپیده بباذ فجر مستطیل.

جمله سازی با سپیدی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز گرد اسپ تو تیره شود سپیدی روز ز تاختنت سیه شد سیاهی شب تار

💡 سیاهی و سپیدی هر چه هستند گذشت از کردگار او را پرستند

💡 از سپیدی کار طالع بخت را بس سیه بینم زبان و کام خویش

💡 لیک چون منشور شاهی خواندند از سپیدی در سیاهی ماندند

💡 ز سری، موی سپیدی رویید
خنده‌ها کرد بر او موی سیاه

دهش یعنی چه؟
دهش یعنی چه؟
رجل القوس یعنی چه؟
رجل القوس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز