سرفتنه

لغت نامه دهخدا

سرفتنه. [ س َ ف ِ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) سرغوغا. ( ناظم الاطباء ). مهتر آشوبگران. کسی که درفتنه گری و آشوب از همه پیش افتاده است:
شوخ و میخواره و شبگرد و غزلخوان شده ای
چشم بد دور که سرفتنه خوبان شده ای.صائب.شهری است پر ز فتنه و سرفتنه یار من
وه چون کنم به فتنه شهری است کار من.مغول عبدالوهاب.

جمله سازی با سرفتنه

💡 سر فتنه است در ایام تو خوبان را لیک چشم فتان تو سرفتنه ایام افتاد

💡 بر روی تو زلف را اقامت هوس است سرفتنه دور را اقامت هوس است

💡 ای خاک درت سجده‌گه جمله جبین‌ها زنار دو گیسوی تو سرفتنه دین‌ها

💡 شد نرگس مخمور تو سرفتنه دوران آشوب جهان غمزه جادوی تو دیدیم

💡 چو درد سرت نیست سر را مبند که سرفتنه روز غوغا توی

💡 گلگونه‌ای کز اوست رخ دلبران چو گل سرفتنه‌ای کز اوست رخ عاشقان زریر

متمایز یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز