سر بر زمین نهاد
مترادفها
سجده کرد، سر فرود آورد
متضادها
سر بلند کردن، ایستادن
لغت نامه دهخدا
سر بر زمین نهادن. [ س َ ب َ زَ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) تعظیم و تکریم کردن. سجود. ( دهار ) ( ترجمان القرآن ):
سپاهش بر او خواندند آفرین
همه برنهادند سر بر زمین.فردوسی.
جمله سازی با سر بر زمین نهاد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پیاده شد از اسب و سر بر زمین نهاد و برو برگرفت آفرین
💡 یکی از بندگان عمرو لیث گریخته بود. کسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند. بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت:
💡 وقتی دانشآموز با صدای بلند اشتباه خود را اعتراف کرد، معلم با مهربانی از او تشکر کرد و او از شدت خجالت سر بر زمین نهاد.
💡 در مراسم سوگواری باشکوهی که در شهر برگزار شد، تمام شرکتکنندگان در لحظهای از سکوت مطلق، همزمان و با احترام زیاد سر بر زمین نهادند.
💡 سرباز پس از شنیدن دستورات نهایی از سوی فرمانده، به نشانه احترام و تسلیم مطلق در برابر ارادهی بالاتر، سر بر زمین نهاد و منتظر ماند.