ستمگار

لغت نامه دهخدا

ستمگار. [ س ِ ت َ ] ( ص مرکب ) آنکه کار او ستم باشد. جابر. ظالم:
یکی بانگ برزد به بیدادگر
که باش ای ستمگار پرخاشخر.فردوسی.و متغلبان را که ستمگار بدکردار باشند خارجی باید گفت. ( تاریخ بیهقی ).
ای ستمگار و بخیره زده بر پای تبر
آنگه آگاه شوی چون بخوری درد ستم.ناصرخسرو.یک گل نروید ار ننهد گل را
دست هزارخار ستمگارش.ناصرخسرو.نشگفت که مقهور شد آن لشکر مخذول
مقهور شود لشکر سلطان ستمگار.معزی.از گل جمالش بجز خار نمی بینم بس جبار و ستمگار افتاده ست. ( سندبادنامه ص 190 ).
نماندستمگار بدروزگار
بماند بر او لعنت کردگار.سعدی ( بوستان ).رجوع به ستمکار شود.

جمله سازی با ستمگار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ره و هنجار ستمگار همه زشت است ای خردمند مرو بر ره و هنجارش

💡 شیوه جور مبادا که رود از یادش برسانید به آن یار ستمگار مرا

💡 ستم رسیده‌تر از تو ندید کس دگری که در تنت دو ستمگار مستقر دارد

💡 دگر بار آن بت از خواری پشیمان شد از جور و ستمگاری پشیمان

💡 هرچند ستمگاران بسیار شده‌ستند فرزند رسول است بر این باغ نگهبان

💡 خود نگویی که نزاری چو ز حد در گذرد بر در شاه بنالد ز ستمگاری من

تیزی یعنی چه؟
تیزی یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز