لغت نامه دهخدا
زه زه. [ زِه ْ زِه ْ ] ( صوت مرکب ) ادات تحسین. تأکید زه. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به زه شود.
زه زه. [ زِه ْ زِه ْ ] ( صوت مرکب ) ادات تحسین. تأکید زه. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به زه شود.
( صفت ) ادات تحسین ( تاکید زه )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خهخه ای قدر ترا طارم گردون کرسی زه زه ای رای ترا صبح منیر آینهدار
💡 کند کمان بکمین زه زهی سعادت صیدی که شوخ غمزه و ابروی اوش تیر و کمانست
💡 زه زه ای شاه جهانبخش که در نوبت تو عدل را چاشنی سکه عدل عمرست
💡 زه زه در مدرسه رفتاری کاملاً متفاوت دارد. خانم معلم، سیسیلیا پائیم که چندان زیبا نیست این شاگرد سر به راه، باهوش و ساعی را دوست دارد و حواسش هست که زه زه زنگهای تفریح چیزی برای خوردن داشته باشد.
💡 بخواند این غزل تر چنانکه مستمعان زدند زه زه و احسنت هر یکی صد بار