لغت نامه دهخدا
ریایی.( ص نسبی ) ریائی. منسوب به ریا. مُرائی. ( از یادداشت مؤلف ). مکار و ریاکار. ( ناظم الاطباء ):
خدا خدا به تو نالم ز زاهدان ریایی
که عالمی بفریبند با قبا و ردایی.؟ ( از روزنامه ناله ملت ).رجوع به ریاکار شود.
ریایی.( ص نسبی ) ریائی. منسوب به ریا. مُرائی. ( از یادداشت مؤلف ). مکار و ریاکار. ( ناظم الاطباء ):
خدا خدا به تو نالم ز زاهدان ریایی
که عالمی بفریبند با قبا و ردایی.؟ ( از روزنامه ناله ملت ).رجوع به ریاکار شود.
مسنوب به ریا. مرایی. مکار و ریاکار.
💡 کنون نیاز ریایی ما بر آتش نه که سوی روضه نیاریم کاه دودانگیز
💡 بیار ای بت ساقی می مغانه که من ز سر به در کنم این خرقة ریایی را
💡 حاصل زهد ریایی جز کف افسوس نیست دانه چون پنهان شود در خاک حاصل میدهد
💡 سوگند ترک لعل تو از بیم طعن غیر چون توبة ریایی مستان شکسته به
💡 خود را ز قید زهد و ریایی برون بریم باشد کزان کدورت دل را صفا کنیم
💡 صوفی ز ما بیاموز آیین عشقبازی کز زاهد ریایی این کار کمتر آید