روز سیاه

لغت نامه دهخدا

روز سیاه. [ زِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) کنایه از روز بد. ( برهان قاطع ) ( غیاث اللغات ) ( از شرفنامه منیری ) ( آنندراج ). || روز ماتم. ( برهان قاطع ) ( غیاث اللغات ) ( از انجمن آرا ) ( از شرفنامه منیری ) ( آنندراج ). || روز نحس. ( برهان قاطع ) ( ازغیاث اللغات ) ( از شرفنامه منیری ) ( آنندراج ). || روز آزار و تشویش. ( از برهان قاطع ). || کنایه از ایام عاشقی و هجران. ( از لغت محلی شوشتر ).
- امثال:
پول سفید برای روز سیاه است؛ از پس انداز کردن برای روزهای تاریک زندگی نباید غفلت کرد. ( از فرهنگ عوام ).

فرهنگ فارسی

کنایه از روز بد. یا روز ماتم

جمله سازی با روز سیاه

💡 نباشد صبح شب‌های فراقم را از آن واعظ که می‌بالند از روز سیاه من به خود شب‌ها

💡 نیست ممکن خنده بر روز سیاه ما کند در نظر هر کس که چشم سرمه داری داشته است

💡 زاهد به بزم مستان دیگرتو چهره منمای شبهای جمعه‌کم نیست روز سیاه مینا

💡 می توان روز سیاه از خصم داد خود گرفت صبر آن دارم که خط گرد رخش پیدا شود

💡 خبر از زلف او با جان غم پیوسته آوردم عجب روز سیاهی بر سر این خسته آوردم

لوسیفر یعنی چه؟
لوسیفر یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز