ره زده

مترادف‌ها

گریخته، فراری

متضادها

بازگشته، مستقر

لغت نامه دهخدا

ره زده. [ رَه ْ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مانده و خسته. مانده شده از راه. صدمه دیده از بسیاری راه. رنج سفر دیده. ( از یادداشت مؤلف ):
جوانی دژم ره زده بر در است
که گویی به چهر از تو نیکوتر است.اسدی.هرچند ره زده ست ببینش کز آنچه رفت
چون نوچه ماه خوبتر و خوشتر آمده ست.فتوحی مروزی.|| مورد دستبرد دزدان واقع شده.

فرهنگ فارسی

مانده خسته مانده شده از راه

جمله سازی با ره زده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 هست ز اوباش خیالات تو اندر ره عشق خسته و شیفته و ره زده دانشمندی

💡 چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما زلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخر

💡 ره زده از در درآمد قافله ترک کرده حج دلی پر مشغله

💡 پای در ربع نخست از چار ربع زندگی رهزن ایام عمرش ره زده بر کاروان

💡 یک گوش ماهیی بده از می که حاضرند دریاکشان ره زده عطشان صبح‌گاه

💡 بر دل بیچاره ی من ره زده هرکجا اندر جهان دردی بود

💡 مسافران جوان با کوله‌پشتی‌های خود، به سوی سرزمین‌های ناشناخته ره زده‌اند تا تجربه‌های جدیدی از فرهنگ‌ها و آداب و رسوم مختلف کسب کنند.

💡 او که از زندگی روزمره خسته شده بود، ناگهان ره زده و به سوی کوهستان‌های دوردست برای یافتن آرامش و تنهایی حرکت کرده است.

💡 تیم‌های اکتشافی برای یافتن منابع جدید آب و مواد معدنی، به سمت مناطق بکر و دورافتاده در دل جنگل‌های انبوه ره زده‌اند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران