لغت نامه دهخدا
رمیح. [ رِ ] ( ازع، اِ ) ممال رِماح. رجوع به رِماح شود:
بفرمود شاه جهان [ کیخسرو ] تا سلیح
بیارند تیغ و سنان و رمیح.فردوسی.
رمیح. [ رُ م َ ] ( ع اِ ) نره. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
رمیح. [ رِ ] ( ازع، اِ ) ممال رِماح. رجوع به رِماح شود:
بفرمود شاه جهان [ کیخسرو ] تا سلیح
بیارند تیغ و سنان و رمیح.فردوسی.
رمیح. [ رُ م َ ] ( ع اِ ) نره. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
نره
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 غلامی و اسبی و دستی سلیح دو تا تیغ هندی و یکی رمیح
💡 بپوشید گلشاه دست سلیح ببر در حسام و به کف در رمیح
💡 پدر نیز پنهان شد اندر سلیح ببر در حسام و به کف در رمیح
💡 بدادش یکی خوب دستی سلیح یکی تیغ هندی و یکی رمیح
💡 همی خواست از وی تمامی سلیح ستور و سلب با حسام و رمیح
💡 بفرمود شاه جهان تا سلیح بیارند تیغ و سنان و رمیح