لغت نامه دهخدا
ذورحم. [ رَ ح ِ ] ( ع ص مرکب، اِ مرکب )قریب. نزدیک. کس. خویش. خویشاوند. ج، ذوی الارحام.
ذورحم. [ رَ ح ِ ] ( ع ص مرکب، اِ مرکب )قریب. نزدیک. کس. خویش. خویشاوند. ج، ذوی الارحام.
قریب. نزدیک.
💡 O در حديث مى خوانيم: ((لاصدقة و ذو رحم محتاج ))(610) در صورت نيازمندى بستگان، نوبت صدقه به ديگران نمى رسد.