دور فرسنگ
مترادفها
بسیار دور، دوردست
متضادها
نزدیک، نزدیک بودن
لغت نامه دهخدا
دورفرسنگ. [ ف َ س َ ] ( ص مرکب ) بسیار دور. سخت بعید. راه دور و دراز. ( یادداشت مؤلف ):
گرفتم رهی دورفرسنگ پیش
ندانم که آیم بر اورنگ خویش.نظامی.
فرهنگ فارسی
بسیار دور. سخت بعید.
جمله سازی با دور فرسنگ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 گرفتم رهی دور فرسنگ پیش ندانم که آیم بر اورنگ خویش؟
💡 مرا شد روز دیر و دور فرسنگ گران افتاده بار و بارکش لنگ
💡 هدف نهایی این تحقیق علمی، کشف کهکشانهای جدیدی است که شاید از ما بسیار دور فرسنگ باشند و هنوز هیچ ردی از آنها نیافتهایم.
💡 او احساس میکرد که با تمام تلاشهایش، هنوز از رسیدن به آرامش درونی و هدف اصلی زندگیاش چندین دور فرسنگ فاصله دارد.
💡 آن قلعه باستانی در میان کوههای مرتفع قرار گرفته بود و دسترسی به آن از روستای ما چندین دور فرسنگ فاصله داشت.