لغت نامه دهخدا
دل ساده. [ دِ دَ /دِ ] ( ص مرکب ) ساده دل. دل صاف. بی کینه. ( آنندراج ).
دل ساده. [ دِ ل ِ دَ / دِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) دل صاف. دل بی کینه:
یکی را چو سعدی دل ساده بود
که با ساده رویی درافتاده بود.سعدی ( از آنندراج ).
دل ساده. [ دِ دَ /دِ ] ( ص مرکب ) ساده دل. دل صاف. بی کینه. ( آنندراج ).
دل ساده. [ دِ ل ِ دَ / دِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) دل صاف. دل بی کینه:
یکی را چو سعدی دل ساده بود
که با ساده رویی درافتاده بود.سعدی ( از آنندراج ).
ساده دل. دل صاف.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دل ساده کن ز نقش که نظاره کتاب خاک سیه به کاسه نظاره میکند
💡 به دل ساده خود راه نگاهم افتاد صفحه روی چو ماه تو به یادم آمد
💡 تا ترا صفحه دل ساده شد از نقش وفا ورق چهره بخوناب منقش دارم
💡 لرزد به جان دوست دل ساده ام ز مهر بیچاره را ز غمزه تاب کمر چه حظ؟
💡 بر دل ساده من فکر علایق بارست نقش بر بال و پرم چنگل شهباز شود