خیره کشی

لغت نامه دهخدا

خیره کشی. [ رَ / رِ ک ُ ] ( حامص مرکب ) بی جهت و از روی ظلم وستم کشی. بی دلیل کشی. عمل و حالت خیره کش. ضعیف کشی. بی گناه کشی:
جهان به خیره کشی بر کسی کشید کمان
که برکشیده حق بود و برکشنده ما.خاقانی.از آن زمان که ترا نام شد به خیره کشی
زمانه از همه خونریزها پشیمان است.خاقانی.عشق خود بی خشم در وقت خوشی
خوی دارد دمبدم خیره کشی.مولوی.جور کشم بنده وار ور کشدم حاکم است
خیره کشی کار او جورکشی خوی من.سعدی.

فرهنگ فارسی

عمل خیره کش
بی جهت و از روی ظلم و ستم کشی بی دلیل کشی.

جمله سازی با خیره کشی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تا تو بر دست گرفتی ستم و خیره کشی هیچکس نیست که در عشق گرفتار تو نیست

💡 تا غمزه تو تیر جفا بر کمان نهاد خوی تو رسم خیره کشی در جهان نهاد

💡 این خیره کشی است مار سیرت وان زیر بری است موش دندان

💡 خیره کشی ست ما را، دارد دلی چو خارا

کژ یعنی چه؟
کژ یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز