لغت نامه دهخدا
خورشیدتاب. [ خوَرْ / خُرْ ] ( ص مرکب ) درخشان. تابنده. رخشان:
آفتاب و سایه خواندن شاه را زیبا بود
آفتاب سایه هیئت سایه خورشیدتاب.سوزنی.نهاده یکی خوان خورشیدتاب
بر او چار کاسه ز بلّور ناب.نظامی.
خورشیدتاب. [ خوَرْ / خُرْ ] ( ص مرکب ) درخشان. تابنده. رخشان:
آفتاب و سایه خواندن شاه را زیبا بود
آفتاب سایه هیئت سایه خورشیدتاب.سوزنی.نهاده یکی خوان خورشیدتاب
بر او چار کاسه ز بلّور ناب.نظامی.
درخشان تابنده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هزار خورشید تابان نام دومین کتابی است از نویسنده مشهور افغان که بعد از انتشار کتاب بادبادک باز منتشر شد که با فروش بسیار بالایی مواجه شد.
💡 روز اقبال مرا در پی شب ادبار بود کز من آن خورشید تابان روی پنهان کرد و رفت
💡 آن بود از رایت خجل این پیش قدرت منفعل قدر فلک پیموده ام خورشید تابان دیده ام
💡 به هر منزل که آن خورشید تابان پرتو اندازد به چشم روزن غمخانه من آب میگردد
💡 پاره ای گشته است از خورشید تابان منکسف ؟ یا شده است ابرسیه بر لاله زاری پرده دار