خفو

لغت نامه دهخدا

خفو. [ خ َف ْوْ ]( ع مص ) درخشیدن برق. خُفُوّ. سست درخشیدن برق در ابر. ( یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به خُفُوّ در این لغت نامه شود. منه: خفا البرق خفواً. || هویدا گردیدن شی ٔ. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ). خُفُوّ، منه: خفا الشی ٔ.
خفو. [ خ ُف ُوو ] ( ع مص ) خَفْوْ بهر دو معنی. رجوع به خفو در این لغت نامه شود. || زدن بشمشیر. ( تاج المصادر بیهقی ). || سر جنبانیدن از غلبه خواب. ( یادداشت بخط مؤلف ). || بال زدن مرغ برای پریدن و در پریدن. ( یادداشت بخط مؤلف ) ( از تاج المصادر بیهقی ). || جستن رگ. ( از تاج المصادر بیهقی ).
خفو. [ خ َف ْوْ ] ( ع اِ ) برقی که از کناره ابر بدرخشد و منبسط گردد و چون جزئی و ضعیف بنظر آید آنرا ومیض گویند و اگر عموماً بدرخشد آنرا عتیقه نامند. خُفُوّ. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ).
خفو. [ خ ُف ُوو ] ( ع اِ ) برقی که از کناره ابر بدرخشد و منبسط گردد. خَفو. ( منتهی الارب ). رجوع به خَفو در این لغت نامه شود.

فرهنگ فارسی

برقی که از کناره ابر بدرخشد و منبسط گردد و چون جزئی و ضعیف بنظر آید آنرا ومیض گویند و اگر عموما بدرخشد آنرا عتیقه نامند.

جمله سازی با خفو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 سی حُضر داشت شتاب از سفر ایمن و وارسته ز خفو و خطر

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران