لغت نامه دهخدا
خط مشکین. [ خ َطْ طِ م ِ / م ُ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) خط سیاه. || خط سیاه عارض خوبان مزلف. ( ناظم الاطباء ):
لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش نیست
بنازم دلبر خود راکه حسنش آن و این دارد.حافظ.
خط مشکین. [ خ َطْ طِ م ِ / م ُ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) خط سیاه. || خط سیاه عارض خوبان مزلف. ( ناظم الاطباء ):
لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش نیست
بنازم دلبر خود راکه حسنش آن و این دارد.حافظ.
خط سیاه یا خط سیاه عارض خوبان مزلف.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سزد که با خط مشکین و قدوخدّ ولبت حدیث سنبل و سروگل و شکر نرود
💡 تا خط مشکین لب لعل ترا در بر کشید موج بیتابی الف بر سینه کوثر کشید
💡 در نقاب خط مشکین روی فکر بکر او همچو آب زندگی در تیرگی رخشنده باد
💡 نقاش ازل کان خط مشکین رقم اوست یارب چه رقم های عجب در قلم اوست
💡 خط مشکین شد وبال غنچهٔ جان پرورش گشت در گرد یتیمی خشک آب گوهرش
💡 گفتم: خط مشکین تو بر ماه خطاست گفتا:به خطا مشک ز من باید خواست