لغت نامه دهخدا
خردساله. [ خ ُ ل َ / ل ِ ] ( ص مرکب ) خردسال. آنکه او را سن کم است:
همچو زلف نیکوان خردساله تاب خورد
همچو عهد دوستان سالخورده استوار.فرخی.
خردساله. [ خ ُ ل َ / ل ِ ] ( ص مرکب ) خردسال. آنکه او را سن کم است:
همچو زلف نیکوان خردساله تاب خورد
همچو عهد دوستان سالخورده استوار.فرخی.
خرد سال آنکه او را سن کم است
💡 همچو زلف نیکوان خرد ساله تا بخورد همچو عهد دوستان سالخورده استوار
💡 عقل از کلاله تو پریشان و واله است صد سالخورده بندهات ای خرد ساله است