لغت نامه دهخدا
حق شمر. [ ح َ ش ُ م َ ] ( نف مرکب ) حق شناس. سپاسدار. پاس گزار.
حق شمر. [ ح َ ش ُ م َ ] ( نف مرکب ) حق شناس. سپاسدار. پاس گزار.
حق شناس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز لطف حق شمر با خویشتن احساس مردم را اگر ریزش کند ابر، ای گلستان شکر دریا کن
💡 تلخیاش را حق شمر چون گفتهاند «الحق مر» رنگ و بویش را مدان باطل که آن نبود روا
💡 هر هدایت که داری ای درویش هدیهٔ حق شمر نه کردهٔ خویش
💡 نامه من کامده یکسر بلاغ حق شمر آن نامه و مشمر بلاغ
💡 در ره شرع و فرض و سنّت خویش منّت حق شمر نه منّت خویش