جنب جنبان

لغت نامه دهخدا

جنب جنبان. [ جُمْب ْ جُم ْ ] ( ق مرکب ) جنبنده. ( آنندراج ):
سپه جنب جنبان شد و کار گشت
همی بود تا روز اندرگذشت.دقیقی.دو لشکر بسان دو دریای چین
تو گفتی که شد جنب جنبان زمین.فردوسی ( از آنندراج ).زمین جنب جنبان شد از میخ نعل
هوا از درفش سران گشت لعل.فردوسی.ز پیش صف آمد سوی قلبگاه
چو شد جنب جنبان دلیران شاه.فردوسی.

فرهنگ عمید

۱. جنبنده.
۲. در حال جنبیدن.

فرهنگ فارسی

جنبنده

جمله سازی با جنب جنبان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سپه جنب جنبان شد و روز تار پس اندر فراز آمد و پیش غار

💡 جزیره بشد جنب جنبان ز تاب تو گفتی همی غرقه گردد ز آب

💡 زمین جنب جنبان شد از میخ نعل هوا از درفش سران گشت لعل

💡 زمین جنب جنبان شد و پر ز گرد چو آتش درخشان سنان نبرد

💡 بزد مهره بر کوههٔ ژنده پیل زمین جنب جنبان چو دریای نیل

جنده یعنی چه؟
جنده یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز