جان رفتن

لغت نامه دهخدا

جان رفتن. [ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) هلاک شدن. مردن:
باللّه که دل از تو بازنستانم
ور در سر کار خود رود جانم.سعدی.جان رفت و بسی نماند ما را
سودای کسی نماند ما را.شاپور طهرانی ( از ارمغان آصفی ).

فرهنگ فارسی

مردن

جمله سازی با جان رفتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه

💡 رخت بکش زین دیار هین که ازین تنگنا یوسف جان رفتنی است جانب مصر بقا

💡 ره که باید به پای جان رفتن با خر و بار چون توان رفتن؟

💡 پس طریق تو بفرمان رفتن است بیخودی در وادی جان رفتن است

پوسی یعنی چه؟
پوسی یعنی چه؟
وادی یعنی چه؟
وادی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز