تبهم

لغت نامه دهخدا

تبهم. [ ت َ ب َهَْ هَُ ] ( ع مص ) تبهم امری؛ بسته و گنگ شدن. ( از اقرب الموارد ) ( از قطر المحیط ). || تبهم کلام بر کسی؛ بسته شدن سخن بروی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از قطر المحیط ).

فرهنگ فارسی

تبهم امری. بسته و گنگ شدن. یا تبهم کلام بر کسی بسته شدن سخن بروی.

جمله سازی با تبهم

💡 رازدارِ ملوک و پادشهم با مزاج ملوّن و تبهم

💡 ای قوامی در آرزوی وصال چون تو در هجر دلبران تبهم

💡 همچو آیینه ز آهی تبهم همچو خاشاک ببادی بپرم

💡 با تو مانده میان خوف و رجا این غم آلوده سینه تبهم