لغت نامه دهخدا
تابیدگی. [ دَ / دِ ] ( حامص ) حالت تابیده. حاصل عمل تابیدن. رجوع به تاب و تاب داشتن شود.
تابیدگی. [ دَ / دِ ] ( حامص ) حالت تابیده. حاصل عمل تابیدن. رجوع به تاب و تاب داشتن شود.
خم شدن جزئی پوستۀ زمین.
💡 تحول به صورت تابیدگی بدون تردید نوعی سازگاری با روش زندگی در حال بلوغ است. حلزونها با عقب کشاندن بدن به درون صدف از خود محافظت میکنند و چون صدف یک دهانه بیشتر ندارد، باز شدن دهان و مخرج در یک جا نوعی مزیت محسوب شده و دهان نزدیکتر به زمین خواهد بود. در عین حال با این پیچیدگی قسمتهای سنگین بدن از سر راه دور شده، در روی قسمت عقبی بدن واقع میشوند. در نتیجه مرکز ثقل طوری جابجا میشود که حرکت شکم پای صدفدار آسانتر شود.
💡 کروموزومها با باز شدن پیچیدگیها و تابیدگیهای آنها دوباره شروع به باریک و دراز شدن میکنند تا به تدریج به صورت رشتههای کروماتینی درآیند. واپسینچهر مرحلهٔ پایانی رشتمان است، در این مرحله دوک تقسیم از میان میرود.