لغت نامه دهخدا
بی نفسی. [ ن َ ف َ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی نفس. عجز. اضطرار. خموشی از ناتوانی:
یکسو افکن ز طبع بی نفسی
تات باشد چو روح قدر و خطر.سنائی.و رجوع به نفس شود.
بی نفسی. [ ن َ ف َ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی نفس. عجز. اضطرار. خموشی از ناتوانی:
یکسو افکن ز طبع بی نفسی
تات باشد چو روح قدر و خطر.سنائی.و رجوع به نفس شود.
حالت و چگونگی بی نفس ٠ عجز ٠ اضطرار ٠ خموشی از ناتوانی ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکسو افکن ز طبع بی نفسی تات باشد چو روح قدر و خطر
💡 از بی نفسی کم نشود ربط خروشم در قافلهٔ حیرت اگر چون جرس افتم
💡 صبح از بی نفسی قابل اظهار نبود زین گلستان به غبار ندمیدن رفتم
💡 بی نفسی را که زبون غم است یاری یاران مددی محکم است
💡 در ترتیب هر عضوی هزار عجایب است و در ترکیب هر جزوی هزار غرایب، بی نفسی بود از معرفت نفس خویش پرداختن و در هفتاد سال خدای عزوجل را نشناختن