لغت نامه دهخدا
بی زاد. ( ص مرکب ) ( از: بی + زاد عربی ) بی توشه. آنکه زاد ندارد. ( یادداشت مؤلف ): ارمال؛ بی زاد ماندن قوم. ( تاج المصادر بیهقی ).
بی زاد. ( ص مرکب ) بی زاده. بی فرزند. بی نسل.
بی زاد. ( ص مرکب ) ( از: بی + زاد عربی ) بی توشه. آنکه زاد ندارد. ( یادداشت مؤلف ): ارمال؛ بی زاد ماندن قوم. ( تاج المصادر بیهقی ).
بی زاد. ( ص مرکب ) بی زاده. بی فرزند. بی نسل.
بی زاده ٠ بی فرزند ٠ بی نسل ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 منم آن راحله گم کرده در کوه ز بی زادی به زیر کوه اندوه
💡 ظاهر آنست که بی زاد و تهی دست رود گر ازین مزرعه کس پر نکند انباری
💡 بی زاد رحمتت نرسد کس به هیچ جای گر صد ذخیره بهر معادش بود معد
💡 اعتماد مفلس میخانه بر فیض خم است نیست زادی چون توکل حاجی بی زاد را
💡 پرخطر راهست راه عشق و ما بی زاد و آب سیل اشک ما مگر هم زین خطر بیرون برد
💡 مردان پاکرو ز درازی راه تو بی زاد و توشه بر سر منزل بمانده