بچیز

لغت نامه دهخدا

بچیز. [ ب ِ ] ( ص مرکب ) کهین. کوچکترین. کمینه. کمترین هر چیز. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). لاشی ٔ.
- بچیز ناگرفتن؛ اعتبار ناکردن. التفات ننمودن. ( ناظم الاطباء ).
- بچیز نداشتن؛ مهم ناشمردن. بچیزی نداشتن:
چو صف برکشیدم ندارم بچیز
نیندیشم از لشکرت یک پشیز.فردوسی.- بچیز نشمردن یا بچیزی نشمردن؛ بکمترین حساب نیاوردن.

فرهنگ فارسی

کهین کمینه.

جمله سازی با بچیز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از مهر جود نیست بچیزد گرش میل وز شغل ملک نیست بچیز دگر فراغ

💡 هرکسی را در جهان باشد بچیزی میل دل جان ما را دایمابا درد دلدارم خوشست

💡 سلامش کرد موسی گفت آنگاه که گر هستت بچیزی مَیل در خواه

💡 هرکه او اینجا بچیزی باز ماند تو یقین میدان که بی اعزاز ماند

💡 قناعت نکو باشد آری و لیکن هم آخر بچیزی توان بود قانع

💡 آنکه در ملک ملاحت کوس شاهی می زند گر گدائی را بچیزی بر نگیرد گو مگیر

بنده پروری یعنی چه؟
بنده پروری یعنی چه؟
آمرزش یعنی چه؟
آمرزش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز