لغت نامه دهخدا
بندنده. [ ب َ دَ دَ / دِ ] ( نف ) بندکننده. ( فرهنگ فارسی معین ). || ( ن مف ) در بیت زیر ظاهراً بسته و زنجیری معنی میدهد:
گفت که دیوانه نه ای، لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم.مولوی.
بندنده. [ ب َ دَ دَ / دِ ] ( نف ) بندکننده. ( فرهنگ فارسی معین ). || ( ن مف ) در بیت زیر ظاهراً بسته و زنجیری معنی میدهد:
گفت که دیوانه نه ای، لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم.مولوی.
کسی که چیزی را می بندد: گفت که دیوانه نه ای، لایق این خانه نه ای / رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم (مولوی۲: ۵۴۰ ).
( اسم ) بند کننده: ( گفت که دیوانه نهای لایق این خانه نهای رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم. ) ( مولوی )
بند کننده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گفت که دیوانه نهای لایق این خانه نهای رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
💡 در منع و عطا ترا نه دستست و نه پای بندنده خدایست و گشاینده خدای