لغت نامه دهخدا
بسوختن. [ ب ِ ت َ ] ( مص ) محترق شدن. سوختن. || سوزانیدن. محترق ساختن. رجوع به سوختن شود.
بسوختن. [ ب ِ ت َ ] ( مص ) محترق شدن. سوختن. || سوزانیدن. محترق ساختن. رجوع به سوختن شود.
محترق شدن ٠ محترق ساختن ٠ سوختن ٠ سوزانیدن ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 الهی از کُشتهٔ تو خون نیاید و از سوختهٔ تو درد، کُشتهٔ تو بکُشتن شاد است و سوختهٔ تو بسوختن خوشنود
💡 «ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ» آن گه ما دانائیم، «بِالَّذِینَ هُمْ أَوْلی بِها صِلِیًّا» (۷۰) بایشان که سزاترند بسوختن بآن.
💡 از ان بسوختن ما دلت نمیسوزد کازین سموم، هنوزت بجان شراری نیست
💡 بسوز خاک تن و نقد جان بدست آورد که زر بسوختن از خاک تیره کرد ظهور
💡 زرشک اینکه تو پرتو دهی بمحفل عام بسوختن شده پروانه تو مستعجل
💡 دل چو شمع فروزنده را بر آتش آز فتیله وار چه داری بسوختن مشغول