لغت نامه دهخدا
بساوش. [ ب ِ / ب َ وِ ] ( اِمص ) لمس. پرواس. پرماس. ببساوش. مجش. || ( اِ ) لامسه. قوه لامسه. حس لامسه. و رجوع به پسودن و بسودن شود.
بساوش. [ ب ِ / ب َ وِ ] ( اِمص ) لمس. پرواس. پرماس. ببساوش. مجش. || ( اِ ) لامسه. قوه لامسه. حس لامسه. و رجوع به پسودن و بسودن شود.
۱- ( اسم ) لمس. ۲- ( اسم ) لامسه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ذرات لاملار بساوش اجسام بزرگ و تشخیص نرمی و سختی اجسام را بر عهده دارند. این گلبولها حساسترین حسگرهای مکانیکی نسبت به ارتعاشات میباشند؛ بهطوری که به ارتعاشات حدود ۲۵۰ هرتز واکنش داده و در ایجاد پتانسیل عمل و پاسخدهی، سریع عمل میکنند. البته این حسگرها فقط به محرکهای ناگهانی واکنش نشان داده و محرکهای طولانی مدت را به سرعت نادیده میگیرند.