لغت نامه دهخدا
ابحار. [ اِ ] ( ع مص ) شور شدن آب. || در دریا نشستن. ( تاج المصادر بیهقی ). سفر دریا کردن.
ابحار. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ بحر.
ابحار. [ اِ ] ( ع مص ) شور شدن آب. || در دریا نشستن. ( تاج المصادر بیهقی ). سفر دریا کردن.
ابحار. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ بحر.
( اسم ) جمع: بحر دریاها.
شور شدن آب سفر دریا کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 او بود خورشید و ما چون سایه ایم این بود ابحار و ثم الدار ما
💡 یک از صد گونه اوصاف تو ننویسد کس ار گردد مداد ابحار و کلک اشجار و هفتم آسمان دفتر
💡 ز جودش ابر اگر بر خویش گرید جای آن دارد کفش را صد هزاران خنده بر ابحار میآید