الف قامت

لغت نامه دهخدا

الف قامت. [اَ ل ِ ف ِ م َ] ( ترکیب اضافی ) قامت راست مانند الف:
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم.حافظ ( دیوان چ قزوینی ص 198 ).
الف قامت. [ اَ ل ِ م َ ] ( ص مرکب ) آنکه قامتی راست دارد. هرچیز افراخته و راست مانند الف. ( ناظم الاطباء ):
خمیده پشت الف قامتان مژگانش
ز بار غمزه که در چشم فتنه بار شکست.طالب آملی ( از بهار عجم ).کرشمه سنج نگاه ستیزه جویانم
سوادخوان الف قامتان مژگانم.محمدقلی سلیم ( از بهار عجم ). || کنایه از محبوب راست قامت. الف قد:
الف قامتی کز الف قامت من
بنون خم زلف سازد خم نون.سوزنی.

فرهنگ فارسی

آنکه قامتی راست دارد. هر چیز افراخته و راست مانند الف.

جمله سازی با الف قامت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 گردید الف قامت ما آخر دال بر دوش نبردیم مگر وزر و وبال

💡 گفتم قد من ازچه چنین خم شده چون دال گفت از الف قامت واز زلف چولامم

💡 در لوح وجود از همه نقشی که نگارند بینم الف قامت دلدار و دگر هیچ

💡 دهنت حلقه میم و الف قامت من گشته چون دال دو تا از غم آن حلقهٔ میم

💡 دال زلف و الف قامت و بیم دهنش هرسه دامند و بدان صید جهانی چو منش

💡 پیشتر زان که دهد خامه به دستش استاد الف قامت او مشق قیامت می کرد

💡 آن بازیگر جوان با آن الف قامت و چهره‌ای زیبا توانست توجه تمام تماشاگران را در طول اجرای نمایش جلب کند.

💡 در داستان‌های قدیمی همیشه از قهرمانان الف قامت یاد می‌شود که با قد بلند و استوار بر دشمنان پیروز می‌گشتند.

💡 او با آن الف قامت و استایل خاص خود در میان جمعیت ایستاده بود و همه نگاه‌ها به سمت او بود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران