ارمغانی

لغت نامه دهخدا

ارمغانی. [ اَ م َ ] ( اِ ) ارمغان. ( مؤید الفضلاء ). ( برهان ). یرمغان. راه آورد. ( اوبهی ):
چو فکرت بمعراج معنی خرامد
همه حور عین آورد ارمغانی.کمال اسماعیل.چه ارمغانی از این به که دوستار آید
تو خود بیا که دگر هیچ درنمی باید.سعدی.توچه ارمغانی آری که بدوستان فرستی
چه از آن به ارمغانی که تو خویشتن بیائی.سعدی.آنرا که تو از سفر بیائی
حاجت نبود به ارمغانی.سعدی.بدل گفتم از مصر قند آورند
بر دوستان ارمغانی برند.سعدی.چه گنج است کان ارمغانیم نیست
دریغا جوانی، جوانیم نیست.نظامی.

فرهنگ فارسی

۱ - ( صفت ) منسوب به ارمغان سوغاتی. ۲ - ( اسم ) ارمغان سوغات رهاورد.

جمله سازی با ارمغانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بسی ارمغانی ز تاراج زنگ به هر سو فرستاد بی وزن و سنگ

💡 بوقت منصرف از بهر ارمغانی راه بشارتی ز قدومش باصفهان برسان

💡 صبا هر صباح از سر کوی جانان همه بار جان آورد ارمغانی

💡 پس از سه سال سفر از من این که بستاند؟ که جز فسانه مرا هیچ ارمغانی نیست

💡 ز خوف و خشیت و خواری ز صبر و صدق و صفا به عرض عشق تو آورد به ارمغانی چند

💡 سیاه روی نداری شود که گر بروم به بزم دوست به جز خجلت ارمغانی نیست

تذو یعنی چه؟
تذو یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز