نم زده

لغت نامه دهخدا

نم زده. [ ن َ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) مرطوب. که قطرات آب یا باران بر آن نشسته باشد. آب زده:
رویش از خاک چو برداشتم از خوی شده بود
لاله برگش چو گل نم زده در وقت سحر.سنائی. || آب پاشیده. آب پاشیده شده:
راه چون رفته گشت و نم زده شد
همه راه از بتان چو بتکده شد.نظامی.

فرهنگ فارسی

مرطوب. که قطرات آب یا باران بر آن نشسته باشد. آب زده. یا آب پاشیده. آب پاشیده شده.

جمله سازی با نم زده

💡 به غبار نم زده داشتم دو جهان ذخیرهٔ عافیت چو سحر زدم به فضولیی که نه بال ماند و نه پر به کف

💡 ورق غنچه را که نم زده بود ورقش یکدگر گرفت اینک

💡 راه چون رفته گشت و نم زده شد همه راه از بتان چو بتکده شد

💡 نی مرده نه زنده بود تا روز چون نم زده مشعلی گهٔ سوز

💡 هرگونه گناه ز اعضای من برست چون از زمین نم زده هرگونه گیاه

💡 چتر سیاه غمزده در هجر و ماتم است تیغ کبود نم زده در شرم افسر است