نیک خواهی
مترادفها
خیرخواهی
متضادها
بدخواهی
لغت نامه دهخدا
نیک خواهی. [ خوا / خا ] ( حامص مرکب ) خیرخواهی. ( ناظم الاطباء ). خیراندیشی. موالات. دوستی. شفقت. مصلحت اندیشی:
چه بخشی تو زاین پادشاهی مرا
چه بپسندی از نیک خواهی مرا.فردوسی.بزرگی و فرهنگ و شاهی مراست
خردمندی و نیک خواهی مراست.فردوسی.پرآشوب شد کشور سندلی
بدان نیک خواهی و آن یک دلی.فردوسی.بازگوئی ز نیک خواهی خویش
معنی آیت سیاهی خویش.نظامی.طالع تخت و پادشاهی او
فرخ آمد ز نیک خواهی او.نظامی.گرچه دانی که نشنوند بگوی
هرچه دانی ز نیک خواهی و پند.سعدی.- نیک خواهی رساندن؛ اظهار خیرخواهی و ارادت کردن:
شبان چون به شه نیک خواهی رساند
مدارای شاهش به شاهی رساند.نظامی.- نیک خواهی کردن؛ مصلحت اندیشی کردن. نصیحت کردن.
- نیک خواهی نمودن؛ عرض اخلاص کردن. اظهار دوستی و یک دلی کردن:
کسی کو مرا نیک خواهی نمود
ز من هیچ بدخواهی او را نبود.نظامی.
جمله سازی با نیک خواهی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 حکایت کرد ما را نیک خواهی که در راه بیابان بود چاهی
💡 امر معروف آنچه خاصۀ ماست نیک خواهی و ناصحی و دعاست
💡 به غیر از نیک خواهی نیست کارش به خاص و عام دادی اختیارش
💡 ترا نیک خواهی کمر بسته ایم وز آن پیش دستی جگر خسته ایم
💡 سخن نیک خواهی من اینجا ندارم وزین بد نیارم که آنجا فرستم
💡 چواز دور بیند ورا بدسگال وگر نیک خواهی بود گر همال