ملحی

لغت نامه دهخدا

ملحی. [ م َ حی ی ] ( ع ص ) نکوهیده و ملامت کرده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || پوست بازکرده. ( ناظم الاطباء ).
ملحی. [ م ِ حی ی ] ( ع ص نسبی ) نمک فروش. ( مهذب الاسماء ). منسوب است به ملح که نمک فروش و عمل او را افاده کند. ( از الانساب سمعانی ).
ملحی. [ م ُ ل َحی ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب است به مُلَح که نوادر و ظرایف باشد. ( از الانساب سمعانی ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به ملح نمکی نمکین: [ و از گرستن رطوبات زجاجی و ملحی... منحل و مضمحل شد. ] ( سند باد نامه. ۲۹۱ )
منسوب است به ملح نوادر و ظرایف باشد.

جمله سازی با ملحی

💡 برخی از آثار وی در دانشگاه نورث‌وسترن و برخی دیگر در خانه خانوادگی وی، دَ گرو که یک مکان تاریخی در گلنویو، ایلینوی است، نگهداری می‌شود. قبر وی نیز در یک قطعه زمین خانوادگی در گلنویو قرار دارد. آثار وی همچنین در یک میکروفیلم در کتابخانه عمومی گلنویو و در اتاق شجره نامه و تاریخ ملحی در دسترس است.

جستجو یعنی چه؟
جستجو یعنی چه؟
عندلیب یعنی چه؟
عندلیب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز