مشتاق وار
متضادها
بیمیل، بیعلاقه
لغت نامه دهخدا
مشتاق وار. [م ُ ] ( ق مرکب ) مشتاق مانند. آرزومندانه:
گفت روزی میشدم مشتاق وار
تا ببینم در بشر انوار یار.مولوی ( مثنوی چ خاور ص 169 ).
فرهنگ فارسی
مانند مشتاق آرزومندانه: گفت روزی میشدم مشتاق وار تا ببینم در بشر انوار یار. ( مثنوی )
جمله سازی با مشتاق وار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 که دستار، ای گل، به یاد تو بست که مشتاق وار از چمن می روی
💡 او با رفتاری مشتاقوار و پرانرژی به استقبال مهمانان آمد و سعی کرد با مهربانی تمام، فضای صمیمی و دوستانهای ایجاد کند.
💡 دانشجویان با نگاهی مشتاقوار به سخنان استاد گوش میدادند و برای پرسیدن سوالات علمی خود، لحظهای را هم از دست نمیدادند.
💡 آن کارآفرین جوان با رویکردی مشتاقوار به پروژههای جدید مینگرد و همیشه به دنبال فرصتهایی برای نوآوری در بازار است.