محرومی

لغت نامه دهخدا

محرومی. [ م َ ] ( حامص ) حالت محروم. حرمان. بی نصیبی. بی بهرگی. مأیوسی. نامرادی. ناامیدی:
حرص رباخواره ز محرومی است
تاج رضا بر سر محکومی است.نظامی.برو شکر کن چون به نعمت دری
که محرومی آید ز مستکبری.سعدی.نرفتم به محرومی از هیچ کوی
چرا از در حق شوم زردروی.سعدی.گذار بر ظلمات است، خضر راهی کو
مباد کآتش محرومی آب ما ببرد.حافظ.

فرهنگ فارسی

محرومان ماندن حرمان بی نصیبی: گذار بر ظلمات است خضر راهی کو مباد کاتش محرومی آب ما ببرد. ( حافظ )

جمله سازی با محرومی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دیده دردآلودهٔ محرومی دیدار کیست کز شکست اشک می‌جوشد ز مژگان ناله‌ام

💡 گرچه محرومی ز روز دولت وصلش دلا شکر می‌کن کاین شب هجران به پایان می‌رسد

💡 نبودی گر غرض محرومی عاشق نکویان را چه بایستی که تن سیمین بود، دل آهنین باشد

💡 قسمت آیینه محرومی است از دیدار تو عکس ممکن نیست دل بردارد از رخسار تو

💡 در و دیوار به محرومی من می گریند هیچ کس دامن خالی ز گلستان نبرد

💡 خودداری‌ام به عقدهٔ محرومی آرمید در بحر نیز گوهر من برکنار ماند

فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
غلام یعنی چه؟
غلام یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز