لغت نامه دهخدا
مصلحت دید. [ م َ ل َ ح َ ] ( مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) صلاح دید. مصلحت دیدن. صواب دیدن. شایسته دانستن و سزاوار و مناسب و مقتضی دانستن. نیکو اندیشیدن، از عالم ( از قبیل ) صوابدید. ( آنندراج ): بر مصلحت دید خود برفور با ده هزار مرد پرجگر روان شدند. ( تاریخ جهانگشای جوینی ). تا برموجب مصلحت دید او تمشیت آن مهم به تقدیم رسد. ( تاریخ جهانگشای جوینی ). بقای ایشان را برحسب مصلحت دید کار ساخته می کند. ( تاریخ جهانگشای جوینی ). و از مصلحت دید من نگذرید. ( تاریخ جهانگشای جوینی ).
مصلحت دید من آن است که یاران همه کار
بگذارند و خم طره یاری گیرند.حافظ.|| اجازه. دستوری. ( از یادداشت مؤلف ).