فگنده

لغت نامه دهخدا

فگنده. [ ف َ / ف ِ گ َ دَ / دِ ] ( ن مف ) افگنده. افکنده. ( فرهنگ فارسی معین ):
سوار و پیاده ده ودوهزار
فگنده پدید آمد اندر شمار.فردوسی.ترکیب ها:
- فگنده سر. فگنده سرین. رجوع به این کلمات شود.

جمله سازی با فگنده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز کشته فگنده به هر سو سران زمین کوه گشت از کران تا کران

💡 شکل تو فگنده از فلک تشت قمر نقش تو نهاده بر طبق راز سپهر

💡 ازان باغ تا جای پرموده شاه تن بی‌سران بد فگنده به راه

💡 دمش رخنه در زهد یوسف فگنده غمش گندم از دست آدم گرفته

💡 تنها نه ماه پیش رخت سر فگنده شد تا شمع دید روی ترا، مرد و زنده شد!

💡 به زاری گفت کای در پردهٔ شاه ز نور خود فگنده پرده بر ماه

حقه یعنی چه؟
حقه یعنی چه؟
ملخ یعنی چه؟
ملخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز