لغت نامه دهخدا
نیکونهاد. [ ن ِ / ن َ ] ( ص مرکب ) نیک نهاد. خوش فطرت. نیکوسرشت. ( یادداشت مؤلف ):
شنید این سخن پیر نیکونهاد
بخندید کای یار فرخ نژاد.سعدی.گر قدر خود بدانی قربت فزون شود
نیکونهاد باش که پاکیزه جوهری.سعدی.غلامش به دست کریمی فتاد
توانگر دل و دست و نیکونهاد.سعدی.حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد
جانها فدای مردم نیکونهاد باد.حافظ.