لغت نامه دهخدا
مهره گر. [ م ُ رَ / رِ گ َ ] ( ص مرکب ) آن که مهره سازد. ( از آنندراج ):
چو باشد مهره گر را کار با پشم
به یاقوت و زمرد کی نهد چشم.امیرخسرو.
مهره گر. [ م ُ رَ / رِ گ َ ] ( ص مرکب ) آن که مهره سازد. ( از آنندراج ):
چو باشد مهره گر را کار با پشم
به یاقوت و زمرد کی نهد چشم.امیرخسرو.
آنکه مهره سازد
💡 نرد دولت که برد زو؟ که فلک را گه لعب مهره گر دوست و گرده همه در ششدر اوست
💡 چه غم از دشمن اگر دست دهد صحبت دوست مهره گر زانک بدستست غم از ارقم نیست