معزولی
مترادفها
منزوی، جدا افتاده، دورافتاده
لغت نامه دهخدا
معزولی. [ م َ ] ( حامص ) مقابل مشغولی. ( آنندراج ). گوشه نشینی و خانه نشینی و بیکاری و بی شغلی و محرومی و دورشدگی از شغل و درجه و منصب. ( ناظم الاطباء ). برکنار شدگی از کار و وظیفه:
روز درماندگی و معزولی
درد دل پیش دوستان آرند.( گلستان ).نزد خردمندان معزولی به که مشغولی. ( گلستان ).بر خلاف سایر وزرا که چون ایشان را حادثه و واقعه ای افتاده و معزولی دست داده از هر گوشه ای دشمنی دیگر به رفع و دفع او برخاسته... ( تاریخ قم ص 6 ).
این سطرهای چین که ز پیری به روی ماست
هریک جداجداخط معزولی قواست.صائب.حاکمان در زمان معزولی
همه شبلی و بایزید شوند.( امثال و حکم ج 2 ص 687 ).
فرهنگ فارسی
مقابل مشغولی گوشه نشینی و خانه نشینی و بیکاری و بی شغلی و محرومی و دور شدگی از شغل و درجه و منصب.
جمله سازی با معزولی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به معزولی به چشمم درنشستی چو عامل گشتی از من چشم بستی
💡 ترا از بهر آن کردند اخراج نه معزولی ز بخت و تخت و سرتاج
💡 با تلخی معزولی میری بنمی ارزد یک روز همیخندد صد سال همیلرزد
💡 تا کند تعلیمشان عذر گناه عذر معزولی آن عذر گناه
💡 مکن بشغل تعلل که وقت معزولی کس از تو یاد نیارد بهیچ تاوانی