مضطرم

مترادف‌ها

ناآرام، بی‌قرار، پریشان

متضادها

آرام، مطمئن

لغت نامه دهخدا

مضطرم. [ م ُ طَ رِ ] ( ع ص ) آتش فروزان. ( از آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). آتش افروخته شده و شعله دار. ( ناظم الاطباء ). || هویداشده سپیدی در موی و پیری دررسیده. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ).

فرهنگ فارسی

آتش فروزان آتش افروخته شده و شعله ور

جمله سازی با مضطرم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 کرم گسترا عاجز و مضطرم بگستر سحاب کرم بر سرم

💡 زینب و کلثوم زار مضطرم دختران نورس غم پرورم

💡 گر کنی در پای قهرت مضطرم صد نثار لطف ریزی بر سرم

💡 کین روا باشد مرا من مضطرم حق نگیرد عاجزی را از کرم

💡 گفت من مضطرم و مجروح‌حال هست مردار این زمان بر من حلال

💡 کاین روا باشد مرا، من مضطرم حق نگیرد عاجزی را از کرم

💡 از وقتی که خبر بیماری پدرم را شنیده‌ام، بسیار مضطرم هستم و نمی‌توانم حتی برای لحظه‌ای کوتاه آرام و قرار داشته باشم.

💡 او در حالی که مدام با انگشتانش بازی می‌کرد، نشان می‌داد که بسیار مضطرم است و منتظر نتیجه مهم امتحان خود می‌باشد.

💡 من بسیار مضطرم هستم که آیا فردا بتوانم تمام وظایف سنگین و البته دشوارم را به موقع و با کیفیت انجام دهم یا خیر.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران