لغت نامه دهخدا
کرانه جوی. [ ک َ ن َ / ن ِ ] ( نف مرکب ) کرانه جوینده. گوشه گیر. دوری گزین:
ای تن به کرانه ای برون شو
زیرا که خرد کرانه جوی است.حمیدالدین بلخی.رجوع به کرانه جستن و کرانه گرفتن شود.
کرانه جوی. [ ک َ ن َ / ن ِ ] ( نف مرکب ) کرانه جوینده. گوشه گیر. دوری گزین:
ای تن به کرانه ای برون شو
زیرا که خرد کرانه جوی است.حمیدالدین بلخی.رجوع به کرانه جستن و کرانه گرفتن شود.
کرانه جوینده. گوشه گیر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بیگانه ز آشنای قدیمی کرانه جوی درباره منت چه شد آن مایه اتحاد
💡 غرّتش روز شنبه بود. امیر، رضی اللّه عنه، بسرخس آمد چهارم محرّم. و بر کرانه جوی بزرگ سرای پرده و خیمه بزرگ زده بودند. و سخت بسیار لشکر بود در لشکرگاه.