لغت نامه دهخدا
کجکه. [ ] ( مغولی، اِ ) این کلمه در تاریخ غازانی بصورت کچیکه هم آمده است و مرادف با ساقه بکار رفته و ظاهراً بمعنی سپاه کمکی است: شهزاده غازان باودای را که امیر قورچیان بود یعنی ساقه و کجکه در اهتمام او بود... ( تاریخ غازانی ص 52 ).
کجکه. [ ] ( مغولی، اِ ) این کلمه در تاریخ غازانی بصورت کچیکه هم آمده است و مرادف با ساقه بکار رفته و ظاهراً بمعنی سپاه کمکی است: شهزاده غازان باودای را که امیر قورچیان بود یعنی ساقه و کجکه در اهتمام او بود... ( تاریخ غازانی ص 52 ).
( صفت اسم ) ۱ - کسی که که خود را کج بر سر میگذارد: شاه کج که ( ناصر الدین شاه را بدین عنوان میخواند ند ). ۲ - مغرور خود پسند. ۳ - محبوبی که از خود پسندی یا ناز و ادا که را کج بر سر نهد: [ جز من کسی حریف تو ای کج که نیست ].
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 محراب بندگی است شهیدان عشق را این تیغ کج که در کمر قاتل من است
💡 نفاذ عدل تو برداشت از میانه خلق رسوم کج که نه با حکم شرع باشد راست
💡 هر کج که نبینمش به تو راست با وی نکنم نشست یا خاست
💡 چون تیر کج که عیب کجی بر کمان نهد تقصیر خود حواله به افلاک می کنی