چیری

لغت نامه دهخدا

چیری. ( حامص ) چیرگی. چیربودن.
- چیری کردن؛ تسلط و برتری نشان دادن:
رَهی از هنر گر چه چیری کند
نباید بر شه دلیری کند.اسدی ( گرشاسب نامه ).

فرهنگ فارسی

چیرگی. چیر بودن.

جمله سازی با چیری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در این قلعه بدستور کاظم خان ساختمان دو طبقه‌ای نیز بنا شده بود که زمانی مورد استفاده خود و خانواده اش بوده‌است. در حال حاضر به جز نشانه‌هایی از این بناها، چیری از آنها باقی نمانده‌است.

💡 بخش چیری ۸۶٫۷ کیلومتر مربع مساحت و ۸۶۰ نفر جمعیت دارد و ۴۲۰ متر بالاتر از سطح دریا واقع شده‌است.

💡 بخش چیری ولی ۶۲٫۳ کیلومتر مربع مساحت و ۹۵۵ نفر جمعیت دارد و ۳۱۷ متر بالاتر از سطح دریا واقع شده‌است.

💡 چو بر هوش و دل باده چیری گرفت سران را سر از بزم سیری گرفت

💡 گر تو چیری و مرا خود یار نیست بنده فرمانم بدانم کار نیست