لغت نامه دهخدا
پیکانگر. [ پ َ/ پ ِ گ َ ] ( ص مرکب ) نصال. ( دهار ). آنکه پیکانها بسازد، از عالم تیرگر و کمان گر. ( آنندراج ):
اینقدر پیکان که در یک زخم ماست
در دکان هیچ پیکانگر نبود.کلیم.به پیکانگرش مایه داده سپهر
ز فولاد هم جوهر تیغ مهر.طغرا.
پیکانگر. [ پ َ/ پ ِ گ َ ] ( ص مرکب ) نصال. ( دهار ). آنکه پیکانها بسازد، از عالم تیرگر و کمان گر. ( آنندراج ):
اینقدر پیکان که در یک زخم ماست
در دکان هیچ پیکانگر نبود.کلیم.به پیکانگرش مایه داده سپهر
ز فولاد هم جوهر تیغ مهر.طغرا.
آن که شغلش ساختن پیکان است، پیکان ساز.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر جا که بود ماده نری خواهد بود (آنجا که زره گرست پیکان گر هست)
💡 آنقدر پیکان که در یک زخم داشت در دکان هیچ پیکان گر نبود
💡 ترا جان پیر زالی سست و مرگ آن رستم دستان که پیکان گر کنی ز الماس نتوان سود خفتانش
💡 زخم دل کم نیست، سامان گر نباشد گو مباش غنچهٔ گل هست، پیکان گر نباشد گو مباش